باران مموش من و هادیباران مموش من و هادی، تا این لحظه: 12 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

باران موش اوچولوی آمون جون و امون جون

دومین ملاقات با دکتر

امروز 19 تیر دومین وقت دکترم بود که صبح از مطب زنگ زدن گفتن امروز دکتر نیست برای فردا پنجشنبه وقت داد فرداش با بابا هادی رفتیم مطب تا رسیدیم دیدیم اتاق انتظار خاموشه رفتیم تو منشی گفت خانوم دکتر 10 دقیقه ی پیش رفت یه زایمان اورژانسی پیش اومد خلاصه برای دوشنبه 24 تیر بهم وقت داد دوشنبه صبح هم ساعت 10 با بابا هادی رفتیم مطب ماما وزنم کرد که شده بودم 63.5 وفشارم هم 11 روی 7 بود بعد رفتیم پیش دکتر گفتم که حالت تهوع دارم بهم قرص داد بابا هادیم پرسید خانومه من همش نگرانه چی کار کنیم خانوم دکترم گفت حق داره چون جنین و حس نمیکنه بعداز یه مدت بهتر میشه این ویتامین هارم داد که از اول مرداد بخورم ...
5 مرداد 1392

حالت تهوع واییییییییییییییییییییییییییی

سلام مموشکم عذر تقصیر جهت تاخیر یعنی ببخشید مامانی که انقد دیر به دیر به وبلاگت سر میزنم آخه اینروزا حالم اصلا خوب نیست همش حالت تهوع دارم الانم خونه ی مامانم اینام مامانمم همش واسم چیزای مقوی درست میکنه الانم خیلی خوب نیستم قول میدم زودی خوب بشم بیام همه چیزو واست تعریف کنم اینروزا همش این شکلیم ...
5 مرداد 1392

سالگرد ازدواج (دوست دارم همسر مهربونم)

دقیقا در تاریخ 1.4.90 پیوند آسمونیا ما بسته شد و زندگیه پر از عشقمون شروع شد امسال دقیقا 2 سال از با هم بودن ما میگذره که خدا یکی از فرشته های کوجولوشو بهون هدیه داده خدا جونم ممنونتیمممممممممممممممممممممم البته این روزا به خاطر حالت تهوع حالم خیلی خوب نیست ممنونم هادیه مهربونم که پابه پای من هستی وبا همه ی کارای سخت خونه حتی یه لحظه هم خم به ابرو نیاوردی من و مموشم عاشقانه دوست داریم ...
5 مرداد 1392

آزمایش بارداری(مثبتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت)

وروجک مامان خوبی؟ دیروز صبح با بابا هادی رفتیم آزمایشگاه هما تو پونک آخه آزمایشگاه سعادت آباد دیر جواب میداد منم    که طاقت نداشتم  ببین این  اون سوزن بلاههس که رفت تو دست مامان اینم دست مامانی واسه آزمایش بارداری دل تو دلم نبود تا ساعت بشه 1 زنگ بزنم آزمایشگاه قبلش خاله معصومه(خانم دوست بابا هادی)زنگ زد کلی حرف زدیم تا ساعت بگذره زود 1 بشه واییییییییی که چه لحظه ای بود وقتی زنگ زدم به آزمایشگاه گفت جواب مثبت عدد بتا هم بالای 200 بود خدا جونممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم شکرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت...
25 تير 1392

اولین ویزیت دکتر و خرید اولین لباس جوجه ی ما

سلام سنجدم می خوام از اولین روزی بگم که دیدمت حتی باورشم سخت بود یه نینی تو دل من وای خدایاااااااااااااااا روز 19 خرداد اولین روزی بود که رفتم دکتر ساعت 1:10 وقت داشتم با مامانم رفتیم مطب اونروزاهنوزحالم خیلی بد نبود وای مطب پر از مریض بود نشون به اون نشون که ساعت 3 رفتیم تو اولش رفتم اتاق مامایی اونجا وزنم و فشارم و گرفتن که به ترتیب 62.5 و12 روی 7 بود که ماما گفت عالیه بعدشم گفت که باید سونو واژینال بدی خلاصه با مامان رفتیم تو مطب منم رفتم آماده شدم واسه سونو تا خانوم دکتر بیاد بعداز تقریبا 10 دقیقه اومد کلی سلام واحوال پرسی کرد و با من دست داد بعدشم گفت خوب با خبرای خوب اومدی ایشالا منم چیزای خوب نشونت بدم وای این اولین ...
25 تير 1392

موش اوچولو

یه اتفاق با مزه میدونی چیه فسقلم بابا هادی منو پیشی اوچولو صدا میکنه  منم به هادی جونم میگم هاپو اوچولو امروز که داشتیم میومدیم خونه تو ماشین یهو یی هادی جونی گفت موش اوچولو  گقتم موش اوچولو کیه گفت نینی دیگه کلی خندیدیم قرار شد از این به بعد شما  موش اوچولویه مامان و بابا باشی عاشقتیم موش اوچولویه ما   ...
18 خرداد 1392

اصطلاحات مامان ندا و بابا هادی

اصطلاحات بابا هادی ومامان ندا قبل از ورود شما تو دل مامان آمون دون (هادی جون) امون دون(ندا جون) موش اوچولو (موش کوچولو) شیر اوچولو (شیر کوچولو همون شیر کوچولوهای کاله که مامان واسه سلامتیه شما می خوره) ززززز بیاد نمیریم(یعنی زلزله بیاد نمیریم البته نمیریم با کشش خونده میشه) این همین جوری فی البداهه افتاد رو زبونم کج بییم (کجا بریم) گدی هاما (قده همه) داست دایم (دوست دارم) گدی تمانه (قده تمامه) همینفوری (همینجوری)   اصطلاحات بابا هادی و مامان ندا بعد از ورود شما تو دل مامان   کنفد (کنجد) چون شما تو دل مامان قده یه  دونه ی کنجدی باب اوش اوچولو (بابای...
18 خرداد 1392